آهاي دختر سرزمين من . . .

آخ ببخشيد باز جنسيتت را فراموش کردم !

پسر سرزمين من... 

معلوم هست کجايي خيلي وقت است تو را گم کرده ايم...

ديروز داشتي مردانه در ميدان ميجنگيدي . . .

امروز داري توي آرايشگاه ها ابرو بر ميداري ، 

مو رنگ ميکني ، دماغت را سر بالا ميکني . . .

آهاي پسر سرزمين من . . .

دختراااااااااااااااااااان سرزمين من نياز به مردي دارند که محکم باشد ،

قوي باشد در سختي ها ، در دشواري ها همراه و هميارشان باشد

انقدر قوي باشد که همه دنيا در برابرش کم بياورد . . .

آهاي پسر سرزمين کمي اهسته برو . . .

به کجا چنين شتابان؟؟!!!! . .



تاريخ : پنج شنبه 24 بهمن 1392 | 1:37 | نویسنده : melika |
تاريخ : پنج شنبه 24 بهمن 1392 | 1:36 | نویسنده : melika |

 
کسی 
 
جایی
 
دعا می کند 
 
برف نبارد...
 


تاريخ : پنج شنبه 24 بهمن 1392 | 1:22 | نویسنده : melika |

آموختم که خداعشق است

وعشق تنهاخداست.

آموختم که وقتی نااومید میشوم،



خداباتمام عظمتش عاشقانه انتظارمی کشد

تادوباره به رحمتش امیدوارشوم.

آموختم اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم،

خدابرایم بهترینش رادر نظرگرفته.

آموختم که زندگی سخت است

ولی من از اوسخت ترم



تاريخ : پنج شنبه 24 بهمن 1392 | 1:4 | نویسنده : melika |
هميشه براي "ماندن" دليل هست...

وبراي"رفتن" بهانه.


هميشه براي "خواستن" نياز هست...

وبراي "رد کردن" مصلحت .


هميشه براي "داشتن"فضاهست...

وبراي "نداشتن" تقصير .


به پاي ماندن و خواستن و داشتن هستي بسم ا ...

اگر نه, جهان پر است از "بهانه" و "مصلحت" و "تقصير"

 



تاريخ : چهار شنبه 23 بهمن 1392 | 13:7 | نویسنده : melika |

رفیق از تو چه پنهان
آدمها آنقدر دورم زده اند که بعید نیست
یکی از همین روزها میدانی را به نامم کنند . . . !


تاريخ : چهار شنبه 23 بهمن 1392 | 1:28 | نویسنده : melika |

بهش گفتم:امام زمان عج رو دوست داری؟
گفت: آره ! خیلی دوسش دارم

گفتم:
 امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟
گفت: آره!

گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟

گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله

گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد

گفت: چرا؟

براش یه مثال زدم:

گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟

بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم. بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله…

دیدم حالتش عوض شده

بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟

گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه

گفتم: پس حجابت….

اشک تو چشاش جمع شده بود

روسری اش رو کشید جلو

با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره

از فردا دیدم با چادر اومده

گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!

خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره
می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه



تاريخ : چهار شنبه 23 بهمن 1392 | 1:22 | نویسنده : melika |

میگویند:ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺻﺒﺢ ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ

ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ. ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ

ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ.ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ

 ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ.ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ

ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ:ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ

ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻢ.ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ، ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ.ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ

ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ.ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮﺩﺍﺩ.

ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ.ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻨﺪ

 ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ.ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:

ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟ ﻣﺮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:

ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ!

برای سلامتی همه دخترای با محبت صلوات



تاريخ : چهار شنبه 23 بهمن 1392 | 1:20 | نویسنده : melika |

به چه می خندی عزیز !؟
به چه چیز !؟

به شكست دل من !؟
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی عزیز !؟
به نگاهم كه مستانه تو را باور كرد !؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی عزیز !؟
به دل ساده ی من می خندی !؟

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی عزیز !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده دار است.....بخند !!!



تاريخ : چهار شنبه 23 بهمن 1392 | 1:15 | نویسنده : melika |
 

 تــنـهـایــے را دوســـت دارم . . .

عـادت کـــرده ام کــــتــنـهــابا خــودم باشـــم

دوســتــے میــگـفت عـیــب تــنـهـایــے ایــن اســت کـــعـادت مــیـکـنــے ...

خــودت تـصــمـیـمــے مـے گیرے

تــنـها بـــ خــیـابان مــے روے، . .و بـــتــنـهـایــےقـدم میزنـے . . .

پــشـت مــیـز کــافـے شــاپ تــنـهـایــے مـے نشینـےو آدمــهـا را نــگاه میــکنے ،



تاريخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 2:0 | نویسنده : melika |
صفحه قبل 1 ... 10 11 12 13 14 ... 26 صفحه بعد
.: Weblog Themes By BlackSkin :.