فک کن قبل از ان که عمل کنی



تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 21:15 | نویسنده : melika |

دختر ٦ ساله که سرطان داشت هنگام ورود به اتاق عمل به پرستار گفت :
.
.
.
.
من مامان بابام پول ندارن میشه الان بمیرم ؟!

نه نمیشه



تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 21:7 | نویسنده : melika |



تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 21:4 | نویسنده : melika |
الهی ، عاجز و سر گردانم ؛ نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم .
 
 
 
امام صادق (ع) وارد مجلسی شد که در آن ، طبیبی از اهل هند کتاب های طب هندی خود را برای یکی از یاران امام صادق (ع) می خواند.حضرت ساکت در گوشه ای نشست تا این که طبیب کتاب را خواند طبیب به حضرت رو کرد و گفت :« آیاقبول دارید، آنچه من می دانم بهتر از آن است که شما می دانید ؟»
 
امام (ع) فرمود : « آیا اجازه می دهید ابتدا چیزهایی از شما سوال کنم .»
 
طبیب گفت:« بپرسید اگر بدانم جواب می دهم .»
 
امام(ع)پرسید :«چرا ابرو بالای چشم قرار دارد؟»
 
طبیب گفت:«نمی دانم »
 
- چرا کف دست و پا مو ندارد؟
 
- نمی دانم .
 
- چرا ناخن مو و روح ندارد ؟
 
- نمی دانم .
 
- چرا بینی میان دو چشم قرار دارد ؟
 
- نمی دانم .
 
- چرا چشم به شکل لوزی است ؟
 
- نمی دانم .
 
امام (ع) فرمودند :« پس گوش کن . ابرو بالای چشم قرار دارد تابه قدر لازم نور به چشم برسد زیادی نور چشم را اذیت می کند و از این رو در روشنایی زیاد دست خود را در برابر چشم می گیریم تا آسیب نبیند . کف دست از مو برهنه مانده است تا اشیا را لمس کنیم و از قوه لامسه بهره کافی داشته باشیم . مو و ناخن روح ندارند تا چیدن و بریدن آن دردی ایجاد نکند . بینی میان دو چشم قرار دارد تا نور را به دو قسمت مساوی تقسیم کند و نور را به طور اعتدال به چشمان برسد . چشم به شکل لوزی است دارو های لازم به آسانی وارد چشم شوند و چرک به سهولت از آن بوسیله اشک خارج شود .»
 
از کتاب طب الصادق / عبد الله نصیری
 
الهی ، به حرمت آن نام که تو خوانی وبه حرمت آن صفت که توچنانی ،
 
دریاب که می توانی .


تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 20:23 | نویسنده : melika |

بنده:خدایا مگه نگفتی هیچ وقت تنهام نمیذاری؟

خدا:آری بنده من

پس چرا تو اون روز برفی وقتی پشت سرم رو نگاه کردم

رد پای تو رو ندیدم

خدا:چون درآن لحظه تو درآغوش من بودی

وآن ردپا متعلق به من بود......



تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 20:2 | نویسنده : melika |

گفتم :خداي من،دقايقي بود در زندگانيم كه هوس مي كردم سر سنگينم كه پر از دغدغه ديروز بودو هراس فردا،بر شانه صبورت بگذارم

آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو كجا بود؟

گفت:عزيزتر از هر چه هست،تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي

كه در تمام لحظات بودنت بر من تكيه كرده بودي

من آني خود را از تو دريغ نكردم ، كه تو اينگونه هستي

من همچون عاشقي كه به معشوق خويش مي نگرد،با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گغتم:پس چرا رازي شدي من براي آنهمه دلتنگي،اينگونه زار بگريم؟

گفت:عزيزتر از هر چه هست،اشك تنها قطره اي است كه قيل از آنكه فرود آيد عروج مي كند،بر زنگهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي،چرا كه تنها اينگونه ميشود تا هميشه شاد بود

گغتم:آخرآن سنگ چه بود كه بر سر راهم گذاشته بودي؟

گفت:بارها صدايت كردم

آرام گفتم:از اين راه نرو كه به جايي نميرسي،تو هرگز گوش نكردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود كه عزيزتر از هر چه هست از اين راه نروكه به ناكجا آباد هم نخواهي رسيد

گفتم:پس چرا اينهمه درد در دلم انباشتي؟

گفت:روزيت دادم تا صدايم كني،چيزي نگفتي

پناهت دادم تا صدايم كني،چيزي نگفتي

بارها گل برايت فرستادم،كلامي نگفتي

ميخواستم برايم بگويي و حرف بزني،آخر تو بنده من بودي چاره اي نبود جز نزول درد گه تنها اينگونه شد تو صدايم كردي

گفتم:پس چرا همان  بار اول كه صدايت كردم درد را از دلم نراندي؟

گفت:اول بار كه گفتي خدا،آنچنان به شوق آمدم كه حيفم آمد بار ديگر خداي تو را نشنوم

تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر،من ميدانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نميكني وگرنه همان بار اول شفايت ميدادم

گفتم:مهربانترين خدا هستي،خيلي دوست دارم

گفت:عزيزتر از هرچه هست من دوست تر دارم



تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 20:0 | نویسنده : melika |

از مرگ نمیترسم... من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مـــــــــــــــادرم را پیدا نکنم...

سرم را نه ظلم میتواند خم کند ... نه مرگ ... نه ترس

                                                       سرم فقط برای بوسیدن دستهای تو خم میشود مادرمـــــــــ

مــــــــــادر! من هرگز بهشت را زیر پات ندیدم.... 

                                                          زیر پای تو آرزوهایی بود که از آن گذشتی به خاطر من

روسری ات را بردار تا ببینم بر شب موهایت چند زمستان برف نشسته است تا من به بهار رسیده ام...

"مـــــــــــــــــادر" نوشته میشود اما "فـــــــــرشـــــته" خوانده میشود.



تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 19:53 | نویسنده : melika |

هرکس که صادق است و کمتر خطا کند / با هر وسیله ای به دل دوست جا کند

این رسم زندگی است که موجود پاک را / در تنگنا گذارد و بس بی بها کند

با هرکه بی ریا در دل را گشوده ای / وابسته گشته مختصری پس رها کند

دردی است اینکه گنبد گردون به سادگی / با نیک خصلتان به همین گونه تا کند

با آن که پر امید به سویت شتافته است / چون زخم خنجری سخن ناروا کند

باور کنید نیست مقام فراتری / از بهر آن که درد دلی را دوا کند

از خود گذشته ای که علی رغم درد خویش / انسان پر غمی به شعف آشنا کند

الحق فرشته ای است مقرب به ذات حق / دور از ریا و مکر که آن پارسا کند

ما مرده محبت و دلهای صادقیم / این لطف گر که دید کسی جان فدا کند



تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | 19:51 | نویسنده : melika |



تاريخ : پنج شنبه 24 بهمن 1392 | 23:53 | نویسنده : melika |

میخواهم عاشقی را از تو یاد بگیرم

که چنین بی وقفه در هر زمان و مکانی

یادت نمیرود باید عاشقی کنی

کاش من اینگونه عاشق بودم ..... ای کاش ...



تاريخ : پنج شنبه 24 بهمن 1392 | 1:39 | نویسنده : melika |
صفحه قبل 1 ... 9 10 11 12 13 ... 26 صفحه بعد
.: Weblog Themes By BlackSkin :.